کوثرکوثر، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 8 روز سن داره

دلبندم کوثر

واقعا به خیر گذشت..

سلام دختر گلم.آخه من از دست تو چیکار کنم موزولان!از بس ورجه وورجه میکنی و میری این ور اون ور. فقط باید دنبالت باشم که بلایی سر خودت نیاری!  یه شب تو آشپزخونه بودم بودم توهم با روروکت اومدی ؛ یهو یه صدایی اومدم.برگشتم دیدم پایه ی قابلمه رو کشیدی و تموم قابلمه ها دونه دونه افتادند.خداکمک کرد که هیچ کدومش بهت نخورد وگرنه...اولشماتت برده بود وفقط نیگاه میکردی اما بعدحسابی ترسیدی،مدام گریه میکردیو آروم نمیگرفتی... حالا برای اینکه تلخی خاطرت بره برات عکس میذارم: دخترم یه چند وقت شده تقریبا میتونی بشینی: اینم تو و روروکت:   ...
8 مرداد 1390

نی نی شگفت انگیز ما

وای کوثرم تو همیشه مارو متعجب میکنی!    روزچهارشنبه گذشته یعنی وقتی 6 ماهو10 روزت بود دندون در آوردی،اونم دوتاباهم! من وبابایی هم تصمیم گرفتیم برات آش دندونی درست کنیم.فقط حیف که از فامیل دور بودیم. باکمک مامان مهدیه(خاله خدیجه)آش رو درست کردیم و بین کسایی که اوناهم ازخانوادشون دور بودن تقصیم کردیم. وقتی داشتیم ظرفاروپرمیکردیم یادم رفت عکس بگیرم؛بعدکه نوبت خودمون شد یادم اومد همونارو برات میدارم   این سفره اییه که با مهدیه اینا نشستیم سرشو آشتوخوردیم: اینم قابلمه آشت بعد از خالی شدن!   اینم تویی بعد از آش خوردن: انشاالله آش دندون 32متو به سلامتی درست کنم عزیزم! ...
3 مرداد 1390

پیشرفت کوثر14/4/90

وای عزیزم.واقعا پشت کارت فوق العادس. تایه وسیله ای جلوت میبینی تموم سعیتو میکنی که سینه خیز خودتو بهش برسونی.یا وقتی تو روروکت هستی فقط باید دنبالت باشم که جایی رو خراب نکنی. یک گلدون گل رونده دارم که آسایششو ازش گرفتی! مدام برگاشو از جامیکنی! دیشب رفتیم بیرون شهر.یه امامزاده برای زیارت.دوربینو بردم اما شارژنداشت! جاش یه چند تا عکس دیگه میذارم! خوشت اومد؟؟   دوستت دارم مامانی             ...
1 مرداد 1390

میلاد مهدی موعود(عج)مبارک 26/4/90

سلام دختر گلم.ببخشید یه مدته به وبلاگت سر نزدم. آخه یه هفته مهمون داشتیم(عزیزوآقاجون،خاله و پسر خاله هاتو داییت)بعدشم تو تب کردی و یه چندروزی مریض شدی.تازه واکسنتو زده بودی،امامثل اینکه با واکسنات حساسی. هرسری حسابی تب میکنی.خوب شدآقاجون بود وبه موقع فهمید.باباییت حسابی نگرانت بود. هممون کلی پرستاریتو کردیم تا حالت خوب شد،آخه خیلی عزیزی! این مدت حسابی خوش گذشت.تاتونستیم رفتیم تفریح.باپسرخاله هات انس گرفته بودی،کلی هواتو داشتنو با هم بازی کردین. یه جای باصفا رفتیم که چشمه ورودخونه داشت.بابچه ها (یادم رفت بگم هرجارفتیم مهدیه ایناهم بودن)یه دل سیر آب بازی کردین.خلاصه،نوبت عکسای یادگاری شد. فقط میتونم چندتا عکس برات بذارم،چ...
1 مرداد 1390

مرور خاطرات

این از اولین عکسهاته!یه ماهه بودی. خیلی با مزه میخوابیدی.تامیتونستم ازت عکس میگرفتم:               اینو خیلی دوست داشتی:   اینم چند تای دیگه:         اولین باری که موهاتو کوتاه کردیم.خیلی کنجکاو بودی دوست داشتی ببینی این صدای چیه!مجبور بودم محکم بگیرمت:   این عروسکتم خیلی دوست داری اسمش نانازه:   اینم دوستات که دیروز باهاشون رفتیم بیرون:     بازم برات عکس میذارم.دوستت دارم ...
10 تير 1390

بدون عنوان

عزیزم واقعا شیطون شدی.٢شب پیش با خانواده مهدیه رفتیم بیرون بعدچند ساعت توواقعا خوابت میومد اما ازبس گوش به بازی شدی نمیخوابیدی !خیلی بیتابی کردی ولی حاضر نبودی بخوابی. حتی دیروزم که رفتیم یه جای باصفا برای تفریح توبازم خسته شدی ولی دل به خواب ندادی!مجبور شدیم برگردیم.بادوستات چند تا عکس برداشتی اما حجم همشون زیاده فقط تونستم یکیشو باز کنم. چندتا عکس برات میزارم تاخوشت بیاد: ...
10 تير 1390

بدون عنوان

با این که امروز که پنج ماهو نیمته برات این وبلاگو گذاشتم ولی میخوام از قبل ازدنیا اومدنت برات بگم. ق بل از اینکه توبیای مابه خاطر کار بابات مشهد زندگی میکردیم.تااینکه امام رضا(علیه السلام) توروبه ماداد.توهنوز ٥ ماهه بودی که بابات منتقل شد به یه جای دور:ارزوءیه! تاحالا اسمشم نشنیده بودیم!ولی چاره نبود.رفتیم.توکه ٨ ماهه بودی مجبور شدم برم پیش آقاجون ومادر جونت و منتظر بشم تا کی بیای! واسه اومدنت عجله نداشتی اما ماهمگی منتظربودیم چون حتی نمیدونستیم دختری یاپسر!بالاخره اومدی. خیلی غیر منتظره. اون روز اولین بارون زمستونی بارید .عموت میگفت باید اسمتو بذاریم .باران.پیشنهاد جالبی بود.  ولی مابه عشق یکی...
9 تير 1390

مبعث مبارک

سلام نفسم.امروز اولین روزیه که برات وبلاگ گذاشتم.اتفاقا روز خوبی هم هست چون فردا مبعث پیامبره.انشا..بزرگ که شدی خودت بخونی واز لحظه لحظه ی بچگیت باخبر باشی. دوستت دارم.
8 تير 1390